توی سرم افکار عجیبی دست و پا میزنه مدت هاست یه خواب اروم و راحت نداشتم!! یه خواب بدون استرس!! نگرانم!! نگران روح مشوشم!!نگران دلواپسی های بی خود و بی جهتم !! نگران افکار نامربوطی که توی سرم دوران میکنه!! نگران خودمم که دارم نابود میشم!!این حرفی که توی گلومه این بغضی که داره خفه ام میکنه همین روزاس که بترکه!! با ترکیدن اون خیلی ها نابود میشن!!من مث همیشه در قالب پوسته ظاهری بی تفاوتی همیشگی میخندم ٬شادی میکنم٬ به مهمانی میروم مثل همیشه و هر ثانیه!! اما در تعجبم این همه آدمی که کنار منند یعنی درک نکردند این من نیستم!! یعنی فهمیدن خواسته های من اینقدر سنگینه که پدرم٬مادرم٬دوستام هیچ کدوم قادر به درکش نیستند!!عشقم ترجیح میده روزاش رو با کسی دیگه بدون حتی لحظه ای فکر به آدمی که قسم خورد تا اخر عمرش تنهاش نمیذاره بگذرونه!! بدون لحظه ای فکر به دختری که همه سرمایه و زندگی و امیدش رو به اون بسته بود!! حتی لحظه ای به تمام اون قول هایی که داد و زیر پا لهش کرد فکر نمیکنه!! پدر مادری که بهترینند اما چرا هیچ کدوم حرف اون یکی رو نمیفهمیم!! دوستانی که همه نگران منند اما هیچ حرفی برای بازگویی دردم نیست!!خدایا خسته شدم!! از این همه تنفری که دورمه!! حتی تنفر از او...!!آخه خدایا یعنی این همون آدمه که من تب میکردم اون میمرد!!؟؟
نه!!
این قرارمون نبود!!
تو بی خبر بری!!
من خسته شم که تو بی همسفر بری!!

+
نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386 ساعت 16:4 توسط مهناز
|