امشب هم دلم گرفته، مثل خیلی شبهای دیگه...
امروز هم خیلی لحظهها سپری شدن، خیلی آدما اومدن و رفتن، حرفی زدن یا سکوتی...
توی شهر هم خبرایی بود...
خدایا چقدر مرز حق و باطل باریکه!
و چقدر بلاهت انسان در اوج.
چقدر کار هست که باید انجام بدم، چقدر ذهنم پره از افکار در هم و مغشوش، چقدر اشک دارم برای ریختن...
دستم به هیچ کاری نمیره، بار هستی رو روی دوشم احساس میکنم و تاب تحملش این روزها برام بسیار سختتره. کاش فرصتی داشتم برای گریستن، برای آزادانه گریستن...
خدای خوب و مهربونم، عزیزم، آخه تو که میدونستی... تمام بار هستی! تمام آفرینش تو با همه سنگینيش...، برای من...
میدونم میخوای چی بگی، میخوای بگی: "من که هستم، آره تمام بار هستی، اما من خودمم که کنار تو هستم، نزدیکتر از رگ گردن، در اوج مهر و عطوفت، و درک"
آره، هستی، آخه نازنینم اگه این هم نبود که ...
+
نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386 ساعت 21:32 توسط مهناز
|