تبليغاتX
تو بستنی من ناخنک
عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد، و تو نگاه نگران مادر، نه تو دستاي منتظر يه غريبه!!!


تو بستنی من ناخنک









 

امشب هم دلم گرفته، مثل خیلی شب‎های دیگه...

امروز هم خیلی لحظه‎ها سپری شدن، خیلی آدما اومدن و رفتن، حرفی زدن یا سکوتی...

توی شهر هم خبرایی بود...

خدایا چقدر مرز حق و باطل باریکه!

و چقدر بلاهت انسان در اوج.

چقدر کار هست که باید انجام بدم، چقدر ذهنم پره از افکار در هم و مغشوش، چقدر اشک دارم برای ریختن...

دستم به هیچ کاری نمی‎ره، بار هستی رو روی دوشم احساس می‎کنم و تاب تحملش این روزها برام بسیار سخت‎تره. کاش فرصتی داشتم برای گریستن، برای آزادانه گریستن...

خدای خوب و مهربونم، عزیزم، آخه تو که می‎دونستی... تمام بار هستی! تمام آفرینش تو با همه سنگینيش...، برای من...

می‎دونم می‎خوای چی بگی، می‎خوای بگی: "من که هستم، آره تمام بار هستی، اما من خودمم که کنار تو هستم، نزدیکتر از رگ گردن، در اوج مهر و عطوفت، و درک"

آره، هستی، آخه نازنینم اگه این هم نبود که ...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386 ساعت 21:32  توسط مهناز  |