همه می گن باور نکن.این ها از روی هوس است و عشق، بهانه ای بیش نیست !!
اما من که باور کردم!!!
دیشب ، یه سری به دلم زدم ! می خواستم ببینم هنوز دوستش دارم ؟!! دیدم آره ، خیلی . ولی چرا حس می کنم یه چیزی گم کرده ام ؟ چرا اینطوری ام ؟
شاید واسه اینه که او یه جوری شده !! چه جوری ؟ نمی فهمم ! خسته ست ؟ دلتنگه ؟ از کی ؟ از چی ؟
.
.
کم پیش میاد گریه کنم ، وقتی امان چشمام بریده می شه و اشک دیگه مجالم نمی ده وقتیه که .... دلم رو کسی شکسته باشه ، از چیزی دلتنگ باشم یا پر از شکوه و گلایه باشم ! سعی می کنم این نوع حس، در من بوجود نیاد ولی وقتی اومد جلوشو نمی گیرم . اشک های زلالی که از قلبم سرچشمه گرفته می بارن و به دلم ، به احساس بیکرانم و به وجودم که فقط مثل خودمه و توی دنیا در نوع خودش بی نظیره !! ابهت می بخشن . گاهی وقت ها که بدجور کم میارم دچار تضاد می شم ! با اینکه می دونم خداوند مهربان ، بهترین و زیباترین و شیرین ترین نعمت هاشو به من داده ( حس عاشقی ، حس این مدلی بودن !!) اما بعضی وقت ها هم می خوام این که هستم نباشم ! می خوام یه کم سنگی باشم ، یه کم بی احساس و سرد و گریزان مثل ....
وای خدایا من چه مرگمه ؟! تو بگو که می دونی !!
دیشب و امروز و به احتمال زیاد امشب و ... دلم خیلی گرفته ست
و باز همان بالش است و دیوار و اتاق تاریک و عشقی که به بی نهایت وصل است و یه لیلی دیوونه و عاشق و یه دل به وسعت یه اقیانوس ، یه خیال لطیف و احتمالا ً یه شمع روشن واسه اینکه بتونم خیال پررنگش رو در اون ظلمت غریبانه ببینم !
خدایا دلش را با من نرم تر کن ، نمی خوام وقتی این ها رو می خونه از من دورتر بشه و گریزان تر، نمی خوام با آتش عشقم به غرورش دامن بزنم ، نمی خوام وقتی از بی تابی ها و دلتنگی ها و بیقراری هام می گم مغرورترش کنم ، می خوام بفهمه در این خراب آباد ، چه بلوایی برپاست ... خدایا ، به همان اندازه که عشق و شور و ولوله در جانم انداختی ، به همان اندازه امیدم دادی و من در حیرت این " بنده ات " انگشت به دهان مانده ام !! " همین لیلی عاشق دیوانهء بی قرار را می گویم! .
+
نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386 ساعت 21:34 توسط مهناز
|