تبليغاتX
تو بستنی من ناخنک
عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد، و تو نگاه نگران مادر، نه تو دستاي منتظر يه غريبه!!!


تو بستنی من ناخنک









من یاد گرفتم از هر کس به اندازه ی ارزشش انتظار داشته باشم

یاد گرفتم این موجودات خاکی با اون لبخند های مسخره ی مصنوعی چیزی به جز مگس های دور

 شیرینی نیستن

یاد گرفتم هر کس  هر چی سرش میاد حقشه .هر کس به اندازه ی  لیاقتش شایدم پاکیه  قلبش از

زندگی میگیره

دلم میخواد باور کنم این  آدما تو  دلشون هیچی نیست مگه محبت اما تو چشماشون چیزی به

جز 

  روزمره گی و انتظار مرگ موج نمیزنه 

شایدم این بازتاب چشمای خودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386 ساعت 12:28  توسط مهناز  | 


 

دلم برای خودم می سوزه . چقدر ساده ای مهناز . چقدر زود به دوستات اعتماد می کنی به دوستایی که هیچ وقت دلشون به حالت نسوخته و هیچ وقت تو رو برای خودت نخواستن. ( تازه به این نتیجه رسیدم )

دلم برای خودم می سوزه . دلم برای مهناز ساده ای که همه چیز زندگیش دوستاش شدن و جز اونا تا حالا به هیچ کسی اعتماد نکرده می سوزه. واقعا دلم براش می سوزه .

خیلی احمقی مهناز.خیلی.زیاد. اعتماد بیجا کردی.اونم به کی؟؟؟؟ باورت می شه؟ به اونی که جون و دلت رو حاضر بودی براش بدی . وای که چقدر احمقی مهناز.

دیگه می خوام نگران هیچ کسی نباشم . دیگه می خوام دلسوز هیچ کسی نباشم .به درک . بذار هر چی که می خواد بشه بشه .اصلا زندگی ارزش دلسوزی رو حتی برای خودتم نداره.باور کن راست میگم .....

                  ****  زندگی ارزشش رو نداره  ****

TinyPic image

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386 ساعت 16:52  توسط مهناز  |