- رفته بودند جواب بياورند.
- رفته بودند جواب بياورند.
و آن روز...
استاد رياضي، نميخواست حرف بزند.
انگار از اين همه معادلات و نامعادلات دلش گرفته بود...
از زندگي
چند سکوت که گذشت...
نگاه آرام استاد را ديديم
که در هياهوي آن طرف پنجره گم ميشد.
- رفته بودند جواب بياورند.
- رفته بودند جواب بياورند..!
آسمان ابري بود...
و گياهي، آن طرف تر
نماز باران ميخواند..!
و ميشد ميان گير و دار ابر و گياه
عشق را لمس کرد.
ولي دستهاي ما حس لامسه نداشت!!!
نميدانستيم نماز باران چند رکعت است؟!!
«کجا ميشد ميان نامعادلات کلاسهاي رياضي،
دو رکعت عشق خواند؟!!»
و خيابان را که ديديم:
«- دختري پيالهاي خالي به دست داشت
و عشق گدائي ميکرد!!!»
و نگاه استاد که به او افتاد...
دخترک خجالت نکشيد!
چون پول نداشت عشق بخرد...!!!
- عشقهاي پولي... پولهاي عشقي!
و استاد...
- که همه نامعادلات رياضي را از بر داشت-
خجالت کشيد!
...
و چند پسر را ديديم که ميان اين همه هياهو
عشق را به مسخره ميگرفتند..!
و بعد...
ما به اشاره استاد
دفترها را باز کرديم...
او گفت، ما نوشتيم:
که آيا انسان، منهاي عشق، ميشود صفر؟
و او گفت: به عنوان راهنمائي بنويسيد:
«عشق بينهايت است
و
انسان هم بينهايت!
حالا اصلاً چطور ميشود انسان را از عشق کم کرد
اما عشق را از انسان نه!»
...
و ما فهميديم
مسئله اشکال بزرگي دارد که چشمهاي کوچک ما آن را نميبيند.
ميان آن «خدا» گم است!!!
و گفت :
«من در راه آمدنم، آدمهايي را ديدم
که وقت نداشتند آب بخورند...
اما، ليوان ميخريدند!!!»
- و چند نفر در آخر کلاس صداي خنده آرامشان ميآمد.
اما...
ته چشم استاد
خيس تر شد!
...
و چند سکوت آن طرفتر...
انگار حباب ته ذهن استاد پکيده باشد
برگشت و سراسيمه از در رفت بيرون!
... فردا که آمديم
استاد رياضي نيامده بود.
و روي تخته سياه نوشته شده بود:
«اي سوخته سوخته سوختني
عشق آمدني بود... نه آموختني
و من آخر نفهميدم
از من، تا.............. عشق
يعني ميشود
چقدر خدا... ؟؟؟؟!!!!!!
+
نوشته شده در جمعه 7 اردیبهشت1386 ساعت 23:44 توسط مهناز
|