تبليغاتX
تو بستنی من ناخنک
عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد، و تو نگاه نگران مادر، نه تو دستاي منتظر يه غريبه!!!


تو بستنی من ناخنک









 


دیروز دوباره نزدیک مرزش شدم ، دلم رو خراشید اما جاخالی ندادم.

برای چندمین بار، گفت که نمی تونه اونی باشه که من می خوام  و من در خلوت تاریک اتاقم از خودم پرسیدم که : من چه می خواهم ؟

نمی دانستم !

به زورگویی متهم شدم .شاید ... شاید زور می گفتم .

گفت : حرف بزن ، اما من نمی تونستم .

می خواستم ، ولی نمی تونستم . خیلی سخته واسه کسی که حرفت را نمی فهمه انباشته های دلت رو بیرون بریزی و هر چه می خواهد دل تنگت بگویی .

می دونم محاله نفهمه اما خودش را به نفهمی می زنه !

دیشب یه ذره جا فقط یه ذره جا گوشه ی دلش به من داد . نمی دونم چرا یه ذره ؟ یعنی سخاوتش همین قدره ؟
سخاوتش در همین حده ؟نه.حتما بیشتر از این نداره که بده . یا داره و نمی تونه بده !  .
جای تنگیه ولی من توش راحتم .نمی تونم وول بخورم ولی می تونم بدون تحرک گوشه اش بنشینم و بهش بفهمونم که چقدر دوستش دارم!مرا همین بس.

دلم می خواد تمام خشمم رو یه جوری سرش خالی کنم تا دلم خنک بشه ...

حیف که خشم را به عشق راهی نیست ! اگر هم  بود می دونستم من نمی تونم ، مث قصهء خاله سوسکه و آقا موشه ، وقتی دعواشون می شد ....

نمی خوام مسافر باشیم ، مسافر می ره ، یک جا نمی مونه . من می خوام بمونه ، می خوام بمونم . اون در تمام قلب من ، من گوشه ای از قلب اون .
دیشب برای من شب قشنگی بود ، برای او ... نمی دونم . هیچ وقت نمی دونم از بودن با من لذت می بره یا فقط تحملم می کنه ! دیشب فهمیدم داره اذیت می شه ,له شدم ، اما به روی خودم نیاوردم ، یعنی راست می گفت یا منو محک می زد ؟ مقاومتم را ، سرسختی ام را ، درجهء عاشقی ام را ، ماندنم را ... به خدا نمی دونم !

 

دنبال گوشش می گردم .می خوام توی گوشش بگم : نگاه کن , اون بالا ستاره ها رو میبینی ؟ یه کی قبلا نقاشیمون رو کشیده ! من نقطه چین ها رو به هم وصل می کنم , تو هم منو نگاه کن ولی دستت رو بهم بده , وقتی دستت رو میگیرم قدم بلند میشه و دستم به سقف آسمون میرسه ....

ترس چشمام رو بگیر و نگاهم کن....... تا همیشه.... 

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386 ساعت 17:21  توسط مهناز  | 


 

کاش منم لیلی قصهء عشق بودم ...
کاش منم مثل لیلی ، مجنونی داشتم که وقتی دستشو می گرفتم و بهش می گفتم دوستت دارم ، باور می کرد !
کاش می فهمید اگه گفتم دوستت دارم اینقدر این جمله برام مقدس و ارزشمنده که هیچ تردیدی توش نمی بینم و تحت هیچ شرایطی زیرش نمی زنم .
کاش اشتباهی اعتماد نمی کردم . نمی ذاشتم فکرم را به بازی بگیره . نه ، اصلاً دوست ندارم . 
کاش اینقدر مردانگی داشت که تنهایم نمی گذاشت.
کاش می دانست روزی که آمد چه دنیایی برایم ساخت ، بی آنکه خود بداند.
کاش می فهمید برای رضایت او از همهء گذشته و خاطراتم که با رگ و پوست و خونم عجین شده بود دل کندم و جسم و روح و قلبم را یکجا به او دادم و با دلم عهد بستم جز او به هیچ کس دل نبندم.
کاش می دانست اینها همه بی منت است و هیچ انتظاری جز صداقت و ایمان به عشقم از او ندارم . 
کاش باورم می کرد.
کاش نجابتم را اینچنین زیر سوال نمی برد و با ذره بین بدبینی اش مرا آزار نمی داد.
کاش ...

دیشب ، دوباره بعد از مدت ها خواب از چشم هایم فرار کرد. شاید بخاطر نوع کلامش بود ، می دانم هیچ تقصیری نداشت از دلتنگی های من دلخور شد ولی به خدا من هم مقصر نبودم .
دلم بدجوری گرفت . با خودم گفتم صبر کن. فرار که نکرده. حوصله کن . دراز کشیدم ، نفهمیدم چطور خوابم برد . زنگ زد ، با تمام انرژی ام از جا پریدم . پراز اشتیاق بودم ، اما خواب آلود . مثل همیشه نبود.تکه پاره های کلامی اش آزارم می داد . دلم توضیح می خواست و انگار باید تا روز موعود صبر می کردم . می گفت قرار نیست اتفاق خاصی بیفته و یا حرف عجیبی زده بشه ولی من دلهره داشتم ، اگه چنین قراری نبود پس چرا در عرض یک شب این همه زیر و رو شده بود ؟
مگه می شه آدم ، به فاصله 24 ساعت این همه برگرده ؟
مگه می شه این همه حس و عشق و شور را از یاد ببره ؟
اصرار کرد و به انکار رسید.

ای کاش این همه اصرار نمی کرد ، به موقع خودم یکبارچه اعتراف می شدم .
ای کاش لااقل درکم می کرد .
ای کاش می فهمید قبل از خودش یکی از جنس خودش ، از جنس ظلم و غرور و خودخواهی ، اینچنین ویرانم کرده .
خدایا ... اشک هایم خشکیده بودند ، حس گریه نداشتم . فقط بی خواب شده بودم .
تاریکی اتاق، آزارم می داد . در کنارم احساسش نمی کردم چون خودش نمی خواست ، احساس غربت و وحشت می کردم .

از بی اعتمادی متنفرم . از بی صداقتی هم !

او بی اعتمادی کرد و دنیای زیبایی را که ساختم به همین زودی ویران کرد ، فقط بخاطر خودش !
سزاوارنیست دلی را که تمام غرورش را زیر پا گذاشت و در نهایت جسارت به تو گفت : دوستت دارم وعاشقت شده ام زیر چکمه های بی رحمی له کردن .
دورازانصاف است لمس دلی عریان و زلال اما نیمه های راه ، دچار تردید و تشویش شدن .
می گویند : دوست واقعی کسی ست که دست های تو را بگیرد اما قلبت را لمس کند .
اما او نه دیگر دلش می خواهد دستم را بگیرد و نه دلم را لمس کند.
می گویند : تجربه بهترین درس است ، هر چند حق التدریس آن گران باشد! آری ، برای من گران تر از گران درآمد . اینقدر که از وجود خود ، بیزارم کرده و ازدیشب تا بحال مدام با خود می گویم ای کاش قبل از این تجربه مرده بودم ...
چرا همه چیز در حد حرف است و پای عمل که می رسد ، دنیا زیر و زبر می شود ؟
ای خدا ... چقدرحرف و چرا دارم .
می دانم هنوز دوستم دارد ، می دانم می خواهد مرا آدم کند،این را هم می دانم که او نامرد نیست ، هر چه باشد نامرد و بی مرام ونیست.
 
ای کاش او هم عاشق بود.

نمی دانم چگونه خود را پای میز عدالت گذارم ؟
اهل حیله گری و فریبکاری نیستم ، با صداقت گفتم آنچه را که خیلی ها نمی گویند و یا با کلک می پوشانندش.
مهم نیست، صبر می کنم .کسی که صبر می کند سختی اش سست و مشکلش آسان می شود ، الهی به همین امید می مانم ...
از این بابت هیچ گله ای ندارم ، از رفتار خشک او,از سردی های گاه به گاهش،از خاص بودن در نوع خودش ... که عشق یعنی همین ها ، یعنی اظهار پشیمانی نکردن .
هرگز محبت های بی دریغش را نادیده نخواهم گرفت. هرگز.
ای کاش می توانست گذشته ها را رها کند و مرا در حال، در اکنون ببیند .ای کاش می توانست در حال زندگی کند .  
ای کاش مرا می بخشید و از روی ظاهر، به قضاوت برنمی خواست .
ای کاش آرامش شیرینم را که خود با حضورش، با ورود ناخودآگاهش به زندگی ام به من عطا کرد به این زودی ازمن نمی دزدید . خود داد و خود ربود ، عجب حکایتیست حکایت این جنس خودخواه !
ای کاش فقط فکر بد نمی کرد ! ای کاش خیال نمی کرد اگر جسورانه قدم پیش نهادم نه از سر زیرکی و حیله گری و رندی زنانه بود که از سر عشق بود ، فقط عشق ... 
به قول خودش زیباتر ، مایه دارتر ، بهتر.برو به دنبال آنها . چه دردی در دلم نشست با این حرف...

خدایا :
اگر دعا و عبادتت نبود من مدت ها پیش دیوانه شده بودم ! آرامم کن ، او که دیگر دوست ندارد شب ها آرامم کند، می خواهد اول دعوا کند ... خدایا این همه خوبی به او دادی کمی هم انصاف می دادی که دیگر کامل باشد.
گاهی وقت ها تمام آن چیزی که به آن نیاز دارم همین است : دستی برای گرفتن و قلبی برای لمس شدن .ای کاش ، با این تردیدهایش سرگردانم نمی کرد . من بی هیچ تردیدی هرطور که بوده می خواهمش ، گذشته اش مال خودش بوده با خطا و بی خطا . من در اکنونش وارد شده ام .اکنون. دوستت دارم بیشتر از خودم . رنجی که این چند روزه کشیدم از یاد نمی برم که بخاطر قضاوت های توست اما تحمل می کنم و صبر می کنم تا بشناسی ام .
تمام سعی ام را از دیروز به کار گرفتم که آنچه اتفاق افتاده است ، آرام تحمل کنم . خدایا تو کارگردان بازی های زندگی هستی خودت همه چیز را رو به راه کن .
 تو این که نشان می دهی نیستی ! نمی دانم این همه مقاومت برای چیست ؟! از چه فرار می کنی ؟ نمی دانم ..... درست است که هر اقدام بزرگ ، ابتدا محال به نظر می رسد اما غیرممکن نیست ، خودت این را خوب می دانی ... کمی به خود بیا ، گریزت عزابم می دهد ، از چه روی می گردانی ؟ از عشق ؟ این عظمت زندگی ؟
به من نخند ، من ایمان دارم که صبر کردن و امید داشتن دو ستون اصلی آدمی ست ، تو می توانی انکارش کنی ، مختاری ! مختار، مثل وقتی که مرا با نیش زبانت می آزاری در حالی که می دانم دوستم داری !! چرایش را نمی دانم شاید روزی وادار به گفتن شدی !!
اما ... عزیزمن ، دست از غرور بردار، حصار می آفریند و سدی برای نزدیک شدن به من می شود . غرورت را حفظ کن اما نه برای کسی که غرورش را زیر پا نهاده . کسی که در نوع خود پدیده ای بود که در کمال سادگی و افتادگی ، محبت گدایی نمی کرد ، چون هرگز کم نداشت .اما تو به جایی رساندی اش که از تو ، عشق می خواهد و تو با ناز و عشوه از او می گریزی ....
 چه بگویم ...
تمام گفتنی ها را گفتم ، بقیه را در گوش تو زمزمه خواهم کرد.
صدایت که این روزها بی رحم و ظالم شده. آن راچه کنم ؟

روزی برایت خواهم گفت که دختری بر شانه هایت نشست و چرا نشست و که او را نشاند ....
ایمان بیاور به عشقی که هنوز برایت قابل هضم نیست ...
ایمان بیاور...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386 ساعت 16:57  توسط مهناز  |