دیروز دوباره نزدیک مرزش شدم ، دلم رو خراشید اما جاخالی ندادم.
برای چندمین بار، گفت که نمی تونه اونی باشه که من می خوام و من در خلوت تاریک اتاقم از خودم پرسیدم که : من چه می خواهم ؟
نمی دانستم !
به زورگویی متهم شدم .شاید ... شاید زور می گفتم .
گفت : حرف بزن ، اما من نمی تونستم .
می خواستم ، ولی نمی تونستم . خیلی سخته واسه کسی که حرفت را نمی فهمه انباشته های دلت رو بیرون بریزی و هر چه می خواهد دل تنگت بگویی .
می دونم محاله نفهمه اما خودش را به نفهمی می زنه !
دیشب یه ذره جا فقط یه ذره جا گوشه ی دلش به من داد . نمی دونم چرا یه ذره ؟ یعنی سخاوتش همین قدره ؟
سخاوتش در همین حده ؟نه.حتما بیشتر از این نداره که بده . یا داره و نمی تونه بده ! .
جای تنگیه ولی من توش راحتم .نمی تونم وول بخورم ولی می تونم بدون تحرک گوشه اش بنشینم و بهش بفهمونم که چقدر دوستش دارم!مرا همین بس.
دلم می خواد تمام خشمم رو یه جوری سرش خالی کنم تا دلم خنک بشه ...
حیف که خشم را به عشق راهی نیست ! اگر هم بود می دونستم من نمی تونم ، مث قصهء خاله سوسکه و آقا موشه ، وقتی دعواشون می شد ....
نمی خوام مسافر باشیم ، مسافر می ره ، یک جا نمی مونه . من می خوام بمونه ، می خوام بمونم . اون در تمام قلب من ، من گوشه ای از قلب اون .
دیشب برای من شب قشنگی بود ، برای او ... نمی دونم . هیچ وقت نمی دونم از بودن با من لذت می بره یا فقط تحملم می کنه ! دیشب فهمیدم داره اذیت می شه ,له شدم ، اما به روی خودم نیاوردم ، یعنی راست می گفت یا منو محک می زد ؟ مقاومتم را ، سرسختی ام را ، درجهء عاشقی ام را ، ماندنم را ... به خدا نمی دونم !
دنبال گوشش می گردم .می خوام توی گوشش بگم : نگاه کن , اون بالا ستاره ها رو میبینی ؟ یه کی قبلا نقاشیمون رو کشیده ! من نقطه چین ها رو به هم وصل می کنم , تو هم منو نگاه کن ولی دستت رو بهم بده , وقتی دستت رو میگیرم قدم بلند میشه و دستم به سقف آسمون میرسه ....
ترس چشمام رو بگیر و نگاهم کن....... تا همیشه....

+
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386 ساعت 17:21 توسط مهناز
|