لبانت
به ظرافت شعر, بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند...
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید , تا به صورت انسان در آید . ...
بوسه ها بوسه ها بوسه ها
و گونه هایت , با دو شیار مورب , که غرور تو را هدایت می کنند
و.......................سرنوشت مرا...........................
که شب را تحمل کرده ام
بی آنکه به انتظار صبح مسلح باشم .
و چشمانت راز آتش است .
عشقت پیروزی آدمی است , هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد...
آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت , به وقاحت تمام , پاکی آسمان را متهم می کند .
کوه ها با نخستین سنگ ها آغاز می شوند و انسان ها با نخستین درد ها .
طوفان ها , در رقص عظیم تو به شکوهمندی نی لبکی می نوازند و ترانه ی رگهایت آفتاب همیشه را طالع می کند .
بگذار چنان از خواب بر آیم که کوچه های شهر حضور مرا در یابند .
دستانت آتشی است و دوستانی که یاری می دهند تا دشمنی از یاد برده شود .
پیشانیت آیینه ی بلند است , تابناک و بلند , که خواهران هفتگانه در آن می نگرند , تا به زیبایی خویش دست یابند .
دو پرنده ی بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند , تا در آیینه پدیدار آیی...
عمری دراز در آن نگریستم و برکه ها و دریا ها را گریستم
حضورت بهشتی است که گریز از جهنم را توجیه می کند , دریایی که مرا در خود غرق می کند تا از همه ی گناهان و دروغ شسته شوم ...
و سپیده دم با دست هایت بیدار می شود .
****احمد شاملو****
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385 ساعت 23:45 توسط مهناز
|