تبليغاتX
تو بستنی من ناخنک
عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد، و تو نگاه نگران مادر، نه تو دستاي منتظر يه غريبه!!!


تو بستنی من ناخنک









 

حالم داره بهم می خوره. هنوز نمی دونی. اصلا اگه بگم هم نمی دونی. نمی فهمی که بتونی درکش کنی و بدونی چون جای من نبودی.حالم داره به هم می خوره از همه چیز . از اون کسایی که به جای دیگرون و از طرف دیگرون حرف می زنن . از اون فروشنده ی ابلهی که به خاطر گرفتن500 تومن تخفیف واسه خرید یه پلیور مردونه باید خودت رو کوچیک کنیو نیم ساعت باهاش چونه بزنی تا بتونی با اون 500 تومن باقی مونده 2 تا آب میوه بخری و با دوستت بخوری. داره حالم از خودم هم به هم می خوره . به زور خودم رو تحمل می کنم این روزا.

از صبح تا همین الان سهیلا پیشم بود . اما الان رفت.......

دیگه هیچی از خدا نمی خوام . اصلا پشیمون شدم که چیزی ازش بخوام.

 

کاش همیشه سهیلا اینجا باشه.همین.............

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385 ساعت 21:10  توسط مهناز  | 


 

اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!


یکی میگه یک سال دیگه گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم
یکی میگه یک سال پیرتر شدم
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم شاید بگم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع

 

 Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385 ساعت 16:42  توسط مهناز  |