تبليغاتX
تو بستنی من ناخنک
عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد، و تو نگاه نگران مادر، نه تو دستاي منتظر يه غريبه!!!


تو بستنی من ناخنک









 

((کم پيش مي آيد .اما من دوستش دارم.حلا حرفهايي را برايتان مينويسم که  گاهي براي خودم هم زمزمه اشان نمي‌کنم.

سختم است.بغضم مي آيد.تلخيش را ببخشيد.پاي برگه‌ي اين نوشته... شايد براي همين نور چشم من است.يا عشق.))

                                            هشتاد .هفتاد.نود .صد.بيام؟

                                        چهل .شصت .ده.بيست.صد.بيام؟

 

**

گفتند کم سو شده. باريک و بي‌رمق. نه چشمک ستاره را مي‌بيند. نه پلکش براي غريبه‌اي مي‌پرد.

هزار اطلس اشک در ساحلش موج مي‌زند. کور مي‌شوي.

چه مي‌کني باخودت دختر؟

---کاري به کار دلم نداشته باشيد. برايش چشم گذاشته‌ام.

پشت همين شمشادهاي سر به آسمان زده‌ي دلواپسي--الکي-- گم شده.

بازيست... چشم گذاشته‌ام... مي‌آيد.

 

**

نمي‌دانم کجاي قصه غصه شد. من بلد نبودم يا تو.

گفتي شبي از خواب اين همه دوري مي‌آيم. با هم تا سپيده بالا بلندي بازي کنيم.

سيب که گفتم بيا.....گلابي که گفتم....

نه تو را به خدا اخم نکن به نگاهت نمي‌آيد.

اصلا گلابي کجا بود اين فصل پر شکوفه‌ي عاشقي.

و من

آنقدر غرق آبي پيرهن و گرم از سرخي گونه‌هاي ايلياتي‌ات شده بودم که فراموش کردم:

آخر دختر خوب؛ اينها که قانون‌هاي بالابلندي نيست.

اصلا شکوفه‌ي سيب که اين رنگي....

 

**

..من..آنقدر ماندم که،خود سپيده.. همبازيم شد.

کم کم ستاره و نسترن و اقاقي هم آمدند. بعد پچ‌پچ‌هاي مبهمي از داغ دل شقايق شنيدم.

قصه‌ي عاشقي کوتاه نرگس شيرازي و ميخک را ياد گرفتم.

پاي درددل‌هاي دلداده‌گي شعمداني به شب‌بوها نشستم.

                                                   شاعر شدم.

 

**

چه خوش خيال بود دخترک

تمام غصه‌اش اين شده بود که

چگونه  هنگامه‌ي آمدنت که به پا شد... با لمس حرير پيرهنت هشياريش را به رخ آفتابگردانها بکشد.

تا هم تو نسوزي در اين بازي شروع نشده سخت... هم...هم خودش.

 

**

نيامدي... دلم سوخت... آتش به جان باغ افتاد.

.سيب و آن شب نيامده‌ي

آمدنت هزار و دومين افسانه‌ي يلداها شد.

نيامدي... اما هنوز... عزيز بالا بلند..

دخترکي در پس اينهمه هواي بي‌حوصله‌ي صميمانه خواستنت.

در اين آفت‌زده باغ خاطرات نيمه کاره رها شده... برايت چشم گذاشته

                                                                و بغضش را بازي مي‌کند.             

    و سردش است. 

                      عجيب سردش است.

                                    چهل . هشتاد. سي .پنجاه صد.بيام؟

                                  ده .هفتاد .چهل .پنجاه.نود.صد....نيومدي؟...سيب بيام؟.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385 ساعت 19:41  توسط مهناز  | 


 

بعد از آنکه شب آمد و شب رفت ستاره ای در دستانت گذاشتم و گفتم : *** یادم تو را برای همیشه فراموش ...***
به خود که آمدم دیدم هم تو رفته ای و هم ستاره را از دست داده ام .
حالا هر چه بیشتر به دنبال ستاره می گردم کمتر به دستهای تو می رسم .

اما همین امروز که به خانه بر می گشتم پشت شیشه ی مغازه ای تک کاغذی نوشته بود : یک عدد ستاره پیدا شده . صاحبش تنها با دادن یک نشانی بیاید و ستاره را بگیرد ...
دیگر چه فایده دارد؟ حالا که دستان تو را از دست داده ام .
چه فرقی می کند اگر یک آسمان هم ستاره داشته باشم؟

....

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385 ساعت 22:38  توسط مهناز  |