سلام راماي نازنين !
باز بازي بي اختيار انگشتان بيقرار
و پريشان حالي افکار بيشمار
و باز دلمشغولگي
اين دل پر درد بي درمان ...
از حالمان که بپرسي
گويم که ملالي نيست...
جز بيتابي کودکان نورسيده احساس
براي سينه خشک مادرشان ...
نگاه منتظر عاشقان ...
و افکار پريشان
اين
دل بيقرار ...
اينجا سرزميني
دور
دورتر ز خاطرات کودکي
اينجا
زمان
از حرکت باز ايستاده
انگار...
زمان مرده .
هِ ...
بيچاره زمان
زماني فکر ميکرد
که هيچ چيز و هيچ کسي
به پاهايش نخواهد رسيد
اما اينجا
ايستاده بود
باورت ميشود
حتي من هم از او سبقت گرفتم
و او تنها نظاره گرم بود...
عجب ... !
روزگار غريبي است
راماي نازنين
روزگاري که
من
تو
تنهاي تنهاييم
اما هيچگاه نخواهيم فهميد
کدامين دست
من و تو را
از ما جدا کرد
شايد روزگاري ديگر
بيابمت
که با رويي خندان
و آغوشي باز
در آن سوي پل خاطره
خاطره هاي کودکي
به انتظارم
ايستاده اي
شايد...
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386 ساعت 21:31 توسط مهناز
|