تبليغاتX
تو بستنی من ناخنک
عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد، و تو نگاه نگران مادر، نه تو دستاي منتظر يه غريبه!!!


تو بستنی من ناخنک









 

به هر طرف كه نگاه می كنی
گل و بلبل دارد فوران می كند اينجا ..
آنقدر زيادند که بعضی وقتها گلها اشتباهي پرواز می کنند
و بلبل ها بو می دهند . 
مردم هم می خندند به آنهائی که
نديده اند گل و بلبل های ما را اينجور 
ـ كه چقدر نديد بديدند ! ـ

کسی چه می داند ؟
شايد هم كسي نمی داند ،
و شايد هم اصلا كسی نيست كه بداند !

به هر حال اينجا آنقدر ها هم فرق نيست بين آنها كه می دانند
و آنها كه نمی دانند ،

هر دو يا گلند يا بلبل !

هركسی كه گل نيست ، بلبلست
و آنكه بلبل نيست ، حتما گلست


يادتان باشد اينجا اصل بر "نبودن"  است ، نه بودن

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386 ساعت 18:58  توسط مهناز  | 


 

٭ بعضی ها به نظر بعضی ها یه روزایی خوشگل میشن.


احتمالا موی کوتاه به بعضی ها نمیاد!


بعضی ها هزار بار هم که یه مسیر رو برن، باز گم میشن.


بعضی ها تو خیابون جیش میکنن، بعضی هام حسرت میخورن که چرا شیلنگ ندارن که بتونن تو خیابون جیش کنن!


بعضی کانال ها آبشون سرد و پر فشاره. بعضی ها صدای آب کانال رو خیلی دوست دارن.

 

بعضی ها راجع به بعضی ها آخه چی فکر میکنن؟


بعضی ها حتی وقتی رنگ فیلتر سیگار با بقیش فرق میکنه، اصرار زیادی تو آتیش زدن فیلتر از خودشون نشون میدن!


بعضی ها آرزو میکنن که ژاکت جیب دار داشته باشن.


بعضی دست ها اندک جایی است برای مردن.

 
همان که منافذ پر حرارتش در دست های خالی ات ترانه و سبزیست؟


بعضی ها دلشون دریاس، انقدر که پنج تومنی با نقشه ی ایران توش گم میشه!


بعضی ها با پاکت سیب زمینی و چنگال و نی نوشابه، مترسک ... دار درست میکنن!


اصلا هم توجه نمیکنن که آبروی ریخته رو نمیشه جمعش کرد!


بعضی ها همیشه تو سر بالایی یادشون میره ترمز دستی رو بکشن.


LED های آبی همیشه روشن اند؟

 
بعضی ها همیشه از چهار تا راه، سه تا رو میبینن.


بعضیها موقع خدافظی خیلی بوسیدنی میشن.

 


لازمه که بازم بگم "بعضی ها با بعضی ها خیلی خوشبختن" ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 18:53  توسط مهناز  | 


 

سلام راماي نازنين !

 

باز بازي بي اختيار انگشتان بيقرار

و پريشان حالي افکار بيشمار

و باز دلمشغولگي

اين دل پر درد بي درمان ...

 

از حالمان که بپرسي

گويم که ملالي نيست...

جز بيتابي کودکان نورسيده احساس

براي سينه خشک مادرشان ...

نگاه منتظر عاشقان ...

و افکار پريشان

اين

دل بيقرار ...

اينجا سرزميني

دور

دورتر ز خاطرات کودکي

اينجا

زمان

از حرکت باز ايستاده

انگار...

زمان مرده .

 

هِ ...

بيچاره زمان

زماني فکر ميکرد

که هيچ چيز و هيچ کسي

به پاهايش نخواهد رسيد

اما اينجا

ايستاده بود

باورت ميشود

حتي من هم از او سبقت گرفتم

و او تنها نظاره گرم بود...

عجب ... !

 

روزگار غريبي است

راماي نازنين

روزگاري که

من

تو

تنهاي تنهاييم

اما هيچگاه نخواهيم فهميد

کدامين دست

من و تو را

از ما جدا کرد

شايد روزگاري ديگر

بيابمت

که با رويي خندان

و آغوشي باز

در آن سوي پل خاطره

خاطره هاي کودکي

به انتظارم

ايستاده اي

شايد...

         

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386 ساعت 21:31  توسط مهناز  | 


 

و اکنون در چنین روزی مهناز خاتون ۱۸ ساله شد....

       

                        به همین سادگی. به همین خوشمزگی!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386 ساعت 21:53  توسط مهناز  | 


 

ما خوشحالیم که یک الاغ فهیم میباشیم.......

نه مثل شما یک آدم نفهم........!!!!!
.
.
.
.

ما از گرما در حال خفه شدن هستیم....و گر گرفته ایم......!!!

لطفا"...

اگر میشود ما چند ساعتی این نقاب را از چهره مان برداریم.....
.
.
.
.
.
.

پ ن : احساس رضایت داریم از زندگی....به همین سادگی...به همین خوشمزگی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386 ساعت 20:13  توسط مهناز  |